۱۳۸۸/۶/۳۱

پالام پولوم پی لیش

همشاگردی های من، الآن دارند تغذیه می گذارند توی کیف بچه هایشان.
همشاگردی های من ، داد می زنند که « دخترم زودباش ، شهر الآن غلغله می شود تا ظهر هم نمی رسیم مدرسه». مدام به ذهنشان می رسد که یک چیزی انگار یادشان رفته. هرچه فکر می کنند نمی فهمند چی ممکن است باشد. کاری که باید می کردند؟ وسیله ای که باید برای کارهای فردایشان بر می داشتند؟ یادشان نمی آید.
همشاگردی های من، به شوهرشان می گویند « شلوار برایت اتو کردم تو کمد است. بچه را رساندی مدرسه، راهت را نکشی بروی، روز اول مهر است صبرکن تا عادت کند».
همشاگردی های من موهایشان را تند جمع می کنند پشت سرشان، یک گیره نصفه نیمه می زنند به موهایشان، روسری و بعد دنبال لنگه جوراب پسرشان می گردند.
همشاگردی های من ، دستشان را کاسه می کنند و می گیرند دم میز تا خرده نان های صبحانه همه را جمع کنند و بعد استکان ها را می چینند توی ظرفشوئی. بعد برنج شب را خیس می کنند و نایلون گوشت چرخ کرده را از فریزر می گذارند بیرون که یخ اش آب شود.
همشاگردی های من ، دست دخترشان را می گیرند ومی روند توی کوچه. دوسه قدم که می روند دوباره بر می گردند زنگ خانه را می زنند و به شوهرشان می گویند:« ول کن آن اینترنت را. زنگ مدرسه پسرت الآن می خوره»
همشاگردی های من، دخترشان را دم مدرسه بوس می کنند و مقنعه اش را صاف می کنند و از دور نگاهش می کنند که می رود.
همشاگردی های من، برای دخترشان که می رود توی کلاس، دست تکان می دهند وهنوز دارند فکر می کنند یک چیزی یادشان رفته. دوباره همه چیزهایی که باید می گذاشتند توی کیف بچه ها مرور می کنند. چیزی جا نمانده. دلشوره الکی است.
همشاگردی های من ساعتشان را نگاه می کنند و یادشان می آید که چقدر دیر شده و اگر سریع ماشین گیرشان نیاید به کارشان نمی رسند.
همشاگردی های من، کنار خیابان که ایستاده اند و به تاکسی ها می گویند دربست کجا یا مستقیم کجا، صدای دخترها را از حیاط مدرسه می شنوند که می خوانند :« دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده، خبر داری؟ نچ! نچ! بی خبری؟........»پالوم پولوم پی لیش. صدای دور و تصویر مبهمی از ذهن همشاگردی های من می گذرد. دخترها بلند تر داد می زنند:« خبر داری؟» همشاگردی های من می دانند که الآن پنج شش تا کف دست دخترانه رو به هم باز شده اند. دور یک دایره. پالام پولوم پی لیش. از کجا این را می دانند؟
تاکسی جلوی پایشان ایستاده است و راننده می گوید:« خانم شما که تصمیم نگرفتی چرا بیخود مردم را می ذاری سر کار»
همشاگردی های من، در تاکسی را باز کرده اند ولی نگاهشان هنوز به مدرسه است. سوار می شوند. دیوارهای مدرسه دخترانه، دور و دورتر می شود.
راننده می گوید:« از بزرگراه بروم؟»همشاگردی های من با سر جواب می دهند چون موبایلشان زنگ زده . نکند شوهرشان نتوانسته بچه را برساند؟ لابد از اداره اند.
همشاگردی های من، صفحه شماره را نگاه می کنند. شوهرشان نیست. اداره نیست. منم .
منم که از صبح فکر کرده ام چی یادم رفته. خبر داری؟ نچ نچ!

۱۱ نظر:

  1. خیلی دلنشین بود. من هم مهر را احساس می کنم. هر چند هنوز از دور ... :) می دونی اون چیزی که آدم فکر می کنه یادش رفته شاید این باشه که فکر می کنه باید خودش بره مدرسه... نه اینکه کیف مدرسه آماده کنه... یادش رفته باشه دفتر مشقاش رو بذاره توی کیف نوی نو... روپوش نو...

    پاسخحذف
  2. "دستشان را کاسه می کنند و می گیرند دم میز تا خرده نان های صبحانه همه را جمع کنند"

    به نظرم این خط بهترین قسمت این نوشته بود.من خودم دقیقا این کار را می کنم اما هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که این کار رااز شدت بدیهی بودن و بی اهمیت بودنش در نوشته ای بیاورم و به قابل ادبیات بودنش فکر نکرده بودم تا به حال.

    پاسخحذف
  3. فوق العاده بود
    خیلی دوست داشتم

    پاسخحذف
  4. به علی به: پس تو هم میز صبحونه جمع می‌کنی... عجب عجب...

    پاسخحذف
  5. به علی به و کوثر:
    همکلاسی های من الان یا نامزد کردن یا دو، سه شب دیگه نامزدی شونه،
    کوثر جون میبینی برا خودشیرینی جلو خانواده عروس چه کامنت آیی که نمیذارن

    پاسخحذف
  6. تو رو خدا ببین یه بحث استتیک رو چطور به یک بحث خاله زنکی تنزل می دن/ ارتقا می دن!؟

    پاسخحذف
  7. به علی و زهرا:
    در راستای ارتقا (تنزل!؟) هر چه بیشتر عرض می‌کنم که: آقا جدا مبارک باشه :-)
    بعد از یه تابستون خبر بد،‌واقعا می‌جسبه این خبر.
    خدا بخواد شیرینی دوستانی که در غربتن محفوظه که؟

    پاسخحذف
  8. "همشاگردی های من موهایشان را تند جمع می کنند پشت سرشان، یک گیره نصفه نیمه می زنند به موهایشان..."

    هر روز صبح که دارم خودم رو تو آیینه می‌بینم در حال زدن گیره‌ی نصفه نیمه یاد شما می‌افتم :)

    پاسخحذف
  9. کوثر خانم
    چه خوب که نوشته یادت مانده و چه خوب که گفتی. هرچی توی این وبلاگ می نویسم به نظرم تیری در تاریکی است چون هیچ کس نظر نمی دهد و آدم نمی داند اینها که می خوانند اصلا کی هستند. برای خودم زهد خوبی است. اینکه بدون توجه به نوع مخاطب و برای مخاطب اندکی که نمی شناسم بنویسم ولی گاهی حوصله ام سر می رود

    پاسخحذف
  10. من تمام متن رو همراه با یه لبخند ولی قلبی فشرده خوندم...امروز از طریق یه وبلاگ دیگه باهاتون آشنا شدم....توی پست "مریم مقدس..." یه نظر دادم ولی قسمت "انتخاب نمایه"عمودی بود!!وهیچی توش نداشت خداکنه این یکی برسه واشکال رو برطرف کنین.بسیار زیبا مینویسین..موفق باشید

    پاسخحذف