۱۳۸۹/۲/۱۷

ازلی‌بودن بچه‌هه

بچه که بودم خیال می کردم قصه ها یک جایی هستند و نویسنده ها فقط می روند آنها را پیدا می کنند( شیشه ای رها شده در دریا یا در غاری که زیر آبشاری بزرگ پنهان است) . خوب که فکرش را می کنم می بینم حالا هم نظرم عوض نشده. هنوز هم ته دلم همین باور دارم که داستانهای خوب، تولید نمی شوند فقط کشف می شوند. هنوز هم باور دارم که داستان خوب داستانی است که زیادی آشنا بزند. حس کنی این داستان را قبلا می دانستی فقط یادت رفته بوده. داستانی است که فکر کنی همیشه بوده، فکر کنی ناگزیر است.
یعنی شما معتقدید پادشاهی که پیراهن نداشته و مردم وانمود می کرده اند که پیراهنش را می‌بینند،یک وقتی اصلا نبوده و اندرسن او را آفریده است؟پادشاهه اصلا می شود نبوده باشد؟حالا پادشاه به کنار،بچه‌هه که دادزد پادشاه پیراهن تنش نیست،اصلا دلتان می آید بگوئید یک وقتی در زمان بوده که این بچه‌هه نبوده؟!

۱۳۸۹/۲/۱۴

سفید

توت‌ها رسیده‌اند.
رسانه شمائید!

۱۳۸۹/۲/۱۳

ترس عمیق

ساده لوحی تا یک جائیش کودکانه‌است و می شود گفت : نازی. در ادامه می شود کمدی و خنده ات می اندازد و می شود گفت بامزه است. بعد می رسد یک جائی که آدم فکر می کند هوا کمی پس است و یک جای کار انگار جدی دارد می لنگد. بعد از اینجا یک مرحله ای هست که می فهمی یک جور حس مستند در این کمدی هست. آن وقت خیلی ترسناک می شود. ساده لوحی می تواندخیلی ترسناک بشود.

۱۳۸۹/۲/۱۰

اتاق پرو

می‌خواهم داستانی برای یک اتاق پرو بنویسم که اولش این باشد : « زن چفت در را بست و با سه آینه قدی بزرگ تنها شد».
اتاق پرو داستانم باید کوچک باشد، اندازه یک نفر که بایستد، نه بیشتر. مغازه را می‌توانم بوتیک محلی کوچکی در خیابانی دور بگذارم. شاید هم یک فروشگاه بزرگ از اینها که در میدان هفت تیر هست، بهتر باشد یا حتی خیابان جمهوری. مهم این است که یک چهاردیواری کوچک آینه ای داشته باشد که جالباسی فلزی هم پشت درش دارد. چون زنه باید مانتویی که از فروشنده گرفته، جایی آویزان کند، بند کیفش را هم باید بندازد همان جا. نایلون و خرید و بسته هم اگر دستش هست باید سر همان جالباسی بگذارد، باید ناگهانی دستش سبک شود.
زن داستانم از آن زنها نیست که هنوز نرفته توی اتاق، تند دگمه های مانتو قبلی را باز می‌کنند، نوبتشان هم که شد، در را بسته و نبسته، پشت هم با دوست یا خواهرشان که آن بیرون ایستاده، حرف می‌زنند:« خدا کنه اندازه ام باشه» « خیلی خوشم اومده از مدلش»،« بپرس اگه اندازه نباشه، سایز بزرگترش هم می‌آره». زن از آنهاست که تنها می‌آیند خرید و اصلا شاید خیلی وقت باشد که نیامده برای خودش چیزی بخرد، از آنهاست که کارهایشان کند و صبورانه است.
زن از آنهاست که وقتی دستش سبک شد، می‌ایستد آن جا. همین جور می‌ایستد روبروی سه تا آینه. شاید به خط کمرنگی که روی پیشانی اش افتاده، نگاه کند. شاید انگشت بگذارد روی گونه اش و پائین چشم را بکشد که چروکهای ریز دور چشمش چند لحظه ای گم شوند. احتمال هم دارد تنش را نگاه کند و شکمش را که دارد به دگمه وسطی مانتوی قبلیش فشار می‌آورد.
بعد«در انتخاب دقت کنید» را می‌بیند، بالای آینه. روی یک مقوا با دست نوشته اند، بد خط و کج و نقطه قاف رفته روی د و ب زیادی کشیده شده. می‌توانم در این نقطه از داستانم به زنه اجازه بدهم لبخند بزند چون دارد فکر می‌کند این خطاطی لرزان عجیب را کی ممکن است کرده باشد؟ شایدیکی که یک بار راهی را در جنگل اشتباه رفته و به جای خانه پری مهربان سر از خانه جادوگر پیر درآورده. دوست دارم بگذارم به افسانه ای که فکر کرده بخندد. بخندد و حتی صدایش بیاید بیرون و مشتری های پشت در، هم را نگاه کنند و ابرو بالا بیندازند.
دوست دارم زن، توی آینه‌ها، به خودش شکلک در بیاورد، مثل بچگی هایش. ول هم نکند. توی هرآینه ای شکلک ها را تکرار کند. به خودم باشد حتی بدم نمی‌آید زن، ناگهانی بنشیند کف اتاق پرو و زانوهاش را بغل بگیرد.همین جور بنشیند ودستهایش را دور زانوهایش قلاب کند و سرش را تکیه بدهد به آینه پشت سری.
به خودم باشد زن آن قدر آنجا می‌ماند که داستان، واقعی به نظر نمی‌آید. خوب است بقیه مشتری های منتظر، فروشنده را صدا کنند که بیاید بزند به در:«خانم سریعتر! مردم معطل اند». بعد زن به همان آرامی‌که کیفش را گذاشته بود سر جالباسی، آن را بردارد، بیندازد روی شانه‌اش، مانتوی نو را که دگمه هایش، باز هم نشده ،بردارد.چفت در را بکشد، آخرین نگاه را به آینه ها بیندازد و برود بیرون.
باید دنبال یک بهانه برای رد کردن مانتو هم باشم ( به نظر غیر ضروری می‌آید ولی با توجه به فضایی که در مغازه درست شده ،لازم است) فروشنده و بقیه مشتریها همین جور خیره مانده‌اند به او که مانتو را از روی بازویش می‌سراند روی پیشخوان:« فکر کردم جیب هایش واقعیه. تزئینی بود.» وقتی می‌رود طرف در، هنوز همه ساکت اند مجبور می‌شود بگوید:« دنبال یک مانتو با جیب های بزرگم»
داستان البته همین جا، که زن از لای آن دستگاه دزدگیر رد می‌شود و همه منتظرند که دستگاه بوق بزند و نمی‌زند، تمام می‌شود و دوسه روز طول می‌کشد تا فروشنده برود اتاق پرو را جارو بکشد وچشمش بیفتد به جای چسب های روی آینه و جای خالی مقوای« در انتخاب دقت کنید»!

۱۳۸۹/۲/۶

شعار هفته

الفیلتر جهد العاجز
فیلتر،تلاش ناتوانان است.

۱۳۸۹/۲/۴

اعترافات

به من طلبکاره، ، بهش بدهکارم، بهم بدهکاره، ازش طلبکارم، بهش طلبکارم،
گردن من حق داره، من گردنش حق دارم،
دین به گردنش دارم، به گردنم دین داره، دینش به گردنمه، دینم به گردنشه
سی و چند سالم است ولی هنوز هم جرات ندارم یکی از این عبارتها را توی حرفهایم به کار ببرم. هنوز هم شک می کنم این را باید می گفتم یا آن یکی. به خصوص با این طلبکار و بدهکار خیلی مشکل دارم.
یک بار هم توی عمرم فکر نکنم این دو تا کلمه را درست به کار برده باشم. شما ها این طوری نیستید؟

۱۳۸۹/۲/۱

نسخه زرد

فکر کنم بهار که می‌شود،بعضی زنها و دخترها بهتر است سعی کنند رمان عاشقانه زرد بنویسند.از این رمانها که تویش یک مرد همه چی تمام هست که چشمهایش خیلی جذاب است و خیلی خوب حرف می زند و خیلی هم همیشه عاشق است. چون آدم بهارها همین جور که توی خیابان راه می رود می بیند که حس رمانتیکی که توی چشمها و صورتشان برق می زند از سر هر مردی زیاد است. آدم می فهمد که این هجوم احساس را خرج هر مردی،تو بگو بهترینشان،بکنند، بعدش پشیمان می شوند.
این جوری هم ادبیات کم کم غنی می شود هم تابستان با یک عالم موجود سرخورده طرف نیستیم که معتقدند مردها این جورند و آن جور..

۱۳۸۹/۱/۲۶

خودم را در مخمصه‌ای گرفتار کرده‌ام و یک هفته‌ای نمی توانم پست جدید بگذارم. . یعنی بهتر است نگذارم که مثل این پست‌های آخرم این قدر شتاب زده و دست و رو نشسته نباشند.

۱۳۸۹/۱/۲۵

بی‌نشانه نشی عزیز!

امروز از کنار آیه‌ای رد شدم،دیرم شده بود،گذاشتم بگذرد
شب آیه‌ای می خواست بیاید،گفتم که امروز روز سختی داشتم بماند برای بعد.
بعد فرداشد، بی‌آیه شدم..

۱۳۸۹/۱/۲۴

زنها و احتمالات

زنهای معمولی کوچه و بازار،نمایشنامه نویسهای پست مدرنی هستند که کسی آنها را کشف نکرده .این نویسندگان ناشناس موقع مشاوره دادن به دختران جوان دم بخت یا تازه عروس، تبدیل به راویان عجیبی می شوند که مرتبا صحنه را با انواع احتمالات ممکن بازسازی می کند . .
زن اول: بعد اون( منظورشان پسره یا مرد مورد نظر است) می گه "..." تو هم بگو"..."
زن دوم: شاید هم بگه"..."
زن اول: خوب کاری نداره تو هم بگو"..."
زن دوم: شاید هم بگه:"..."
زن سوم: بعضی مردها ولی این جور وقتها هیچی نمی گویند
زن دوم: خوب بعد باید یک جوری سر صحبت را باز کرد
زن اول: بعد با هم برید رستوران
زن دوم: نه! بعضی مردها توی رستوران راحت نیستند
زن سوم: مردها غذا جلوشون باشه عاشق هر کی اونور غذاست می شن. قورباغه باشه یا سفیدبرفی . فرق نمی کنه
زن دوم: اگه پسره سختش بود پول رستورانو بده چی؟
.....
گاهی عروس یا دختر مورد نظر، وسط این مشاوره طولانی خسته شده و از صحنه خارج می شود ولی سناریو نویسان بی توجه به خروج بازیگر اصلی،هنوز به کار خودشان مشغولند و دیالوگها را در انواع احتمالات ممکن می گویند و تصحیح می کنند.
هر وقت خواستید سرگرم بشوید یکی از این موضوع های مشاوره زناشویی یا دختر پسری که زنها را تحریک می کند پیدا کنید در جمع زنهای فامیل طرح کنید و بعد تا آخر مهمانی ساکت باشید و گوش کنید چند نوع احتمال طرح و بررسی می شود.