‏نمایش پست‌ها با برچسب فضاها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فضاها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۸/۱۵

ولی الهه ناز ارابه زرد مرده بود

زنش مرده بود چون توردوزی های دورجعبه دستمال کاغذی روی داشبورد کثیف و سیاه شده بودند. زنش مرده بود چون روکش های سفید که درست اندازه صندلی های چرمی برش خورده و دوخته شده بودند لکه لکه و زرد بودند.

فقط صبح جمعه که پلیس ها سر چهارراه نیستند می شد با ماشین این قدر فرسوده مسافرکشی کرد و مسافرهای صبح جمعه که مثل من نترس باشند و سوار پیکان زردی بشوند کم اند.من نترسیدم، در را که باز کردم دیدم از داخل، کسی دوردستگیره های فلزی درها با مخمل شیری نازک، رویه دوخته، رویه ای که فقط می شد یک زن دوخته باشد تا مبادا دست مردش موقع باز کردن درها به فلز سرد بخورد، بعد نمی دانم که چرا نترسیدم . بوی عشق همیشه خیال آدم را راحت می کند. این مرد، عشق را تجربه کرده. چه امنیتی از این بیشتر؟ زنش اما مرده بود چون درزهای رویه مخملی دستگیره ها شکافته بود و نخ ها آویزان مانده بودند.

یک آن حس کردم روی ارابه ای سوارم چون کف ماشین زنگ زده و خورده شده بود و از شکاف بدنه، راحت آسفالت خیابان را که از زیر پایم می گذشت می دیدم.صبح جمعه، ارابه ای از سالهای دور آمده بود.

چند تا تکه پارچه گل گلی که می شد اضافه های دامن توخانه ای زنی باشند، کرده بود توی شکافی که قبلا رادیو در آن جا می افتاده لابد برای اینکه داشبورد کهنه نلرزد یا از توی سوراخ های بدنه باد نیاید. مرد مسافری که بعد از من سوارشد و جلو نشست با خنده بهش گفت «رادیوت چند موجه داداش؟» مرد لبخند کمرنگی زد « می بینی که سه جا را بیشتر نمیگیره» پارچه ها سه جور بودند. یکی که گلهای درشت قرمز داشت و می شد از دامن جوانی های زن مانده باشد و آن دو تا ی دیگر فکر کنم مال سالهای بعدتر بودند.

عروسک موبلند آویزان به آینه که پیراهن بافتنی دست بافی تنش بود می رقصید .دو تا مرد حرفشان را درباره رادیوهایی که دزدها می برند و پشت شهرداری و جایی که رادیو دزدی می فروشند ادامه دادند ولی من نگاهم به بالشتک نازکی بود که پشت سرمرد گذاشته بودند که بتواند پشت سرش را به آن تکیه دهد.روی بالشتک، روکش قبلا سفید و حالا چرکمرده ای بود که می آمد تا پشت صندلی جلو و آن پشت بندینک می خورد. دو تا بندینک باریک پارچه ای که حالا ناشیانه به هم گره ای سردستی خورده بودند.

همان وسط راه پیاده شدم. پشیمان شده بودم که بروم جایی. دلم می خواست زود برگردم خانه ! ولی قبل از اینکه پیاده شوم آرام گره بندینک ها را باز کردم و دوتایی را به هم پاپیون ظریفی زدم. گذاشتم حس لبخند زنی بندهای تنم را بلرزاند.

۱۳۸۸/۷/۱۹

دخترک دیگر اینجا زندگی نمی کند

یعنی یک روزی دلمان برای دفترچه های تلفن تنگ می شود؟ برای ورقهایی که کنارش نوشته باشد الف ب پ ت .... برای دفترهایی که همیشه صفحه م و ی اش پر می شد و صفحه های ج چ ح خ اش خالی می ماند. آن ستون آخری که گذاشته بودند برای آدرس، پهن تر از بقیه بود و معمولاسفید می ماند، یادتان هست؟ ستون آخری همیشه برای من جای وسوسه انگیزی بود. تلفن ها بی سیم نبودند ووقتهایی که با دوستان دبیرستانی یا دانشگاهی مان ساعتها تلفنی حرف می زدیم دفترهای تلفن مدام جلوی چشممان بودند و من عادت داشتم جمله هایی از حرف هایمان یا شعرها و نیم جمله های شاعرانه ای که در طول تلفن در ذهنم تکرار می شد، با مداد دم دستم که معمولا نوک شکسته وکند بود در ستون خالی آدرس بنویسم. با نون ها و ی های کشیده که به اندازه امتداد کلمه در ذهنم کشیده می شدند. کلمات تکراری به تعدادی که آن موقع از فکرم عبور کرده بودند.
فکرش را که می کنم می بینم آن ستونها جریان سیال ذهنم بودند موقع آن تلفن های عجیب جوانی و نوجوانی. کجایند آن دفترچه ها؟الآن سالهاست لابد خرد شده اند، کارتون بسته بندی اشیا شده اند، ورق روزنامه چرک شده اند یا شاید برگشته اند به چرخه طبیعت. چقدر احمق بودیم روزی که آنها را کنار کتابهای دبیرستانی ریختیم توی نایلون و دادیم به نمکی که از کوچه می گذشت یا گذاشتیم کنار خیابان.
حاضرم همه سرمایه ام را بدهم یکی از آنها را دوباره گیر بیاورم.دلم یکی از آن نون های کشیده را می خواهد که تا کناره دفتر کش آمده بود . آزاد و رها، انگار که خط هیچ قاعده ای نداشته باشد. اگرآن دفترهای تلفن الآن بودند، آدرس رفقای قدیمی ام را داشتم. آدرس روح خودم را درسال آن دوستی ها داشتم. . این روزها چقدر لازمم می شود این جور آدرسها.

۱۳۸۸/۷/۱۳

سانتر برای زندگی

اگر افسرده اید و نمی خواهید دارو بخورید، اگر از مشاورها خوشتان نمی آید و حوصله توصیه های تکراری شان را ندارید، این روش جدید و بدون عوارض جانبی را امتحان کنید: بنشینید پیش پسربچه ای دبستانی و فقط به او بگوئید گل های بازی دیشب را کی زد و چطوری زد؟ آسانتر از آن که فکر کنید شما را درگیر خواهد کرد.
اول با جمله های بریده بریده و کوتاه که از هیجان، کلماتش بالا و پائین می پرند قلابتان می کند. بعد نمایش شروع می شود و دست ها و پاها در هوا معلق می شوند. اگر با اینها کارتان راه نیفتاد دل بدهید به آن مبالغه ای که در صدایش می لرزد. زندگی یادتان می افتد. شک نکنید که جواب می گیرید. زندگی یادتان می افتد.

۱۳۸۸/۷/۱۱

چتری برای تصمیم کبری

باران ناگهانی تند شد. یکسره و سیلابی. مقنعه دختره چسبید به سرش و موهای پسره خیس شد و خوابید روی هم. هردو تایشان کتاب خریده بودند. پسره برای رفقایش هم کتاب خریده بود ودلش نمی خواست کتابهایی که هنوز پولش را ازرفقا نگرفته بود، باد کرده و زرد بشوند. دختره عادت داشت کتابهای دانشگاه را هم نو و ترتمیز نگه دارد، ترس کهنه و پاره شدن کتاب درسی از همان دبستان برایش مانده بود. دو تایی رفتند زیر طاقی سردر یک لوازم طراحی فروشی که هنوز بسته بود. پسره ایستاد طرفی که می شد نزدیک میدان انقلاب، دختره خودش را چسباند به دیوارسیمانی آن طرف که نزدیک ایستگاه انقلاب امام حسین بود. دو تا آقای دیگر هم آمدند که ایستادند وسط و تکیه دادند به کرکره فلزی مغازه و فحش دادند به زمین و آسمان که عدل همان روزی که آنها آمده اند دنبال یک کار اداری، سیلش گرفته و ول کن هم نیست. باران ولی بند نیامد. آقاها، کتاب دستشان نبود، از یکی از رهگذرها نایلون گرفتند، پاره کردند، کشیدند سرشان و رفتند.
پسره ماند آن طرف و دختره این طرف.نگاهشان یک آن به هم افتاد بعد دوتایی خیره شدند به باران که مثل پرده جلویشان را گرفته بود. دختره کتابها را که چسبانده بود به سینه اش، دست به دست کرد و گشت ببیند توی کیفش کیسه فریزریا کاغذ بیخودی پیدا می شود که بپیچد دور کتابها. پسره، از خودش لجش گرفته بود که چرا کوله اش را نیاورده و صبر هم نکرده که از کتابفروشه نایلون بگیرد.آدم حساب نمی کند آخر شهریور باران به این تندی بیاید و این همه هم طول بکشد.
پسره، نگاهش را از باران گرفت ودختره را نگاه کرد که یکهو و بی هوا لرزید. مانتویش خیس شده بود. فکر کرد کاش چتر داشتم بهش می گفتم بیاید زیر چتر من ، دو تایی تا ایستگاه برویم.یاد فیلم ها و افسانه هایی افتاد که پسرها می روند از جایی یا از دست کسی دختری را نجات می دهند. فکر کرد اگر چتر داشتم دختره را از این باران نجات می دادم بعد لابد عاشقم می شد آن وقت باید می رفتیم یک چتر بزرگتر می خریدیم و هر وقت باران می آمد با هم می رفتیم زیر چتره و یاد روزی که عاشق هم شدیم می افتادیم. فکر کرد من که حوصله کوله پشتی خودم را ندارم، چتر دو نفره را چطوری هردفعه یادم بماند و حوصله ام بگذارد از خانه بردارم.
فکر کرد من که شانس ندارم،الآن اگر چتر هم داشتم و می رفتم جلو، دختره می گفت:« نه! خیلی ممنون. من عاشق بارانم».دخترها تازگیها از نجات دادن خوششان نمی آید، پسرها صد تا طناب را به هم گره بزنند از دیوار قلعه بروند بالا، راپانزل مورد نظر می گوید چرا آمدی؟ من خودم این تنهایی را انتخاب کرده بودم. دخترها را از تنهایی هم دیگرنمی شود نجات داد.
با موبایل، زنگ زد به یکی از رفیقهاش و گفت:« به خاطرکتابهای لعنتی شما مجبور شدم وایسم یک عالم کنار خیابان» گفت:« پولشو باهاتون دو برابر حساب می کنم .عمرا دیگه داو طلب بشم برای شماها کتاب بخرم». از کناره طاقی سیمانی یک قطره درشت آب افتاد روی صورت دختر. دختره آستینش را کشید به صورتش که خشک بشود و یک قدم از لبه طاقی فاصله گرفت و به پسره نزدیک تر شد. پسره همین طور که داشت به آن رفیقش فحش می داد و می گفت «پولشو از حلقومتون می کشم بیرون»، یک آن آرزو کرد باران حالا حالاها تمام نشود و لبه طاقی هی بیاید جلوتر و چکه کند.
به یک دختری که کتاب نظریه های جامعه شناسی چسبانده به سینه اش، می شود گفت: لطفا شماره تون را بدهید.لابد می زند تو صورت آدم. شماره گرفتن جنوب شهری شده، پس چی کار می کنند این جور وقتها؟ همان چتر،اگر بود بهتر بود. پسره ولی یادش آمد که اصلا چتر ندارد. سالها بود که نداشت. چتر، یعنی اینکه شب اخبار هواشناسی را گوش کنی . یعنی وسط فیلم که داری می بینی یا بازی کامپیوتری بزنی شبکه یک و ببینی آن آقاهه می گوید فردا توده کم فشار کجا رامی گیرد و آیا لازم است لباس گرم بپوشی یا نه. تازه حالا بر فرض که گوش کرده باشی اراجیف آقای هواشناسی را، چی می گویند بقیه وقتی ببینند صبح چتر گرفتی دستت آمده ای دانشگاه. برای یک ماه رفقایت جوک جور کرده ای.....

دلم نمی خواهد آفتاب شود و دختره بدود طرف ایستگاه و پسره مثل یک کنده خیس نتواند از جایش تکان بخورد، همان جا بایستد و دختره را تا لحظه پریدن توی اتوبوس و بالا رفتن از پله ها دنبال کند ولی چه کار می شود برایشان کرد؟ می شود همان جور باران بیاید و بایستند آنجا تا شب. اینجا که فیلیپین و تایلند نیست که. مگر چند ساعت می شود باران بیاید؟ مدتهاست برای این داستان دنبال یک پایان عاشقانه خوب می گردم که واقع نما باشد و چسبانکی به نظر نیاید ولی نیست. پیدا نمی کنم. چی کار می شود برایشان کرد؟ شروع به این خوبی را بگذارم با ورود نویسنده و حرف های یخ روشنفکری تمام شود؟ دلم نمی خواهد. هیچ جوری نمی شود این عاشقانه را کلاسیک جلو برد؟ راهی برای آنها هست؟

۱۳۸۸/۶/۳۱

پالام پولوم پی لیش

همشاگردی های من، الآن دارند تغذیه می گذارند توی کیف بچه هایشان.
همشاگردی های من ، داد می زنند که « دخترم زودباش ، شهر الآن غلغله می شود تا ظهر هم نمی رسیم مدرسه». مدام به ذهنشان می رسد که یک چیزی انگار یادشان رفته. هرچه فکر می کنند نمی فهمند چی ممکن است باشد. کاری که باید می کردند؟ وسیله ای که باید برای کارهای فردایشان بر می داشتند؟ یادشان نمی آید.
همشاگردی های من، به شوهرشان می گویند « شلوار برایت اتو کردم تو کمد است. بچه را رساندی مدرسه، راهت را نکشی بروی، روز اول مهر است صبرکن تا عادت کند».
همشاگردی های من موهایشان را تند جمع می کنند پشت سرشان، یک گیره نصفه نیمه می زنند به موهایشان، روسری و بعد دنبال لنگه جوراب پسرشان می گردند.
همشاگردی های من ، دستشان را کاسه می کنند و می گیرند دم میز تا خرده نان های صبحانه همه را جمع کنند و بعد استکان ها را می چینند توی ظرفشوئی. بعد برنج شب را خیس می کنند و نایلون گوشت چرخ کرده را از فریزر می گذارند بیرون که یخ اش آب شود.
همشاگردی های من ، دست دخترشان را می گیرند ومی روند توی کوچه. دوسه قدم که می روند دوباره بر می گردند زنگ خانه را می زنند و به شوهرشان می گویند:« ول کن آن اینترنت را. زنگ مدرسه پسرت الآن می خوره»
همشاگردی های من، دخترشان را دم مدرسه بوس می کنند و مقنعه اش را صاف می کنند و از دور نگاهش می کنند که می رود.
همشاگردی های من، برای دخترشان که می رود توی کلاس، دست تکان می دهند وهنوز دارند فکر می کنند یک چیزی یادشان رفته. دوباره همه چیزهایی که باید می گذاشتند توی کیف بچه ها مرور می کنند. چیزی جا نمانده. دلشوره الکی است.
همشاگردی های من ساعتشان را نگاه می کنند و یادشان می آید که چقدر دیر شده و اگر سریع ماشین گیرشان نیاید به کارشان نمی رسند.
همشاگردی های من، کنار خیابان که ایستاده اند و به تاکسی ها می گویند دربست کجا یا مستقیم کجا، صدای دخترها را از حیاط مدرسه می شنوند که می خوانند :« دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده، خبر داری؟ نچ! نچ! بی خبری؟........»پالوم پولوم پی لیش. صدای دور و تصویر مبهمی از ذهن همشاگردی های من می گذرد. دخترها بلند تر داد می زنند:« خبر داری؟» همشاگردی های من می دانند که الآن پنج شش تا کف دست دخترانه رو به هم باز شده اند. دور یک دایره. پالام پولوم پی لیش. از کجا این را می دانند؟
تاکسی جلوی پایشان ایستاده است و راننده می گوید:« خانم شما که تصمیم نگرفتی چرا بیخود مردم را می ذاری سر کار»
همشاگردی های من، در تاکسی را باز کرده اند ولی نگاهشان هنوز به مدرسه است. سوار می شوند. دیوارهای مدرسه دخترانه، دور و دورتر می شود.
راننده می گوید:« از بزرگراه بروم؟»همشاگردی های من با سر جواب می دهند چون موبایلشان زنگ زده . نکند شوهرشان نتوانسته بچه را برساند؟ لابد از اداره اند.
همشاگردی های من، صفحه شماره را نگاه می کنند. شوهرشان نیست. اداره نیست. منم .
منم که از صبح فکر کرده ام چی یادم رفته. خبر داری؟ نچ نچ!

۱۳۸۸/۶/۶

ذهن زیبا

دوست ندارم زندگینامه آدمهای بزرگ را بخوانم . دوست ندارم بدانم مردان خدا چه کارهایی کرده اند چه کارهایی می کنند. از اینها زیاد شنیده ام. چیزی که الآن دوست دارم بدانم این است که مردان خدا به چه چیزهایی فکر می کنند. وقتهایی که تنهایند یا وقت اضافه دارند یا مجبورند جایی صبر کنند تا نوبتشان بشود یا...، دوست دارم بدانم این جور وقتها به چی فکر می کنند.

۱۳۸۸/۶/۴

شهری که زن نداشت

زنهای شهر، همه گم شده بودند. اینکه چند روز و چند ساعت از این اتفاق گذشته، معلوم نبود. فقط همین معلوم بود که زنها ناپدید شده بودند. اثری از هیچ کدامشان نبود. مردها نگران و مضطرب، تمام شهر را دنبالشان می گشتند.

من توی یک مغازه شال و روسری فروشی بودم که مردها ریختند تو. روسری فروش مرا برد پشت ردیف شال های دراز ( هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد. انگار قرار بود این کار را بکند و قبلا هم خیلی کرده بود) تا مردها بیایند سایه مرا از پشت رگال های پشت هم روسری ها ببینند دو تا ستون که ته مغازه ، نزدیک هم بودند از هم دور شدند و از فضایی که بین شان درست شد من ناگهان وارد حیاط بزرگ و قدیمی شدم که دور تا دورش اتاق داشت. معلوم نبود از کجا ولی می دانستم آخرین نفری هستم که قرار بوده برود تو.

پله هایی سنگی و کهنه، از حیاط می رفت تا اطاق پنج دری قدیمی که شیشه های درهایش رنگی بود و درگاه جلوی درها را گلدان گذاشته بودند. خانه، همه جایش شبیه خانه های اعیان و اشراف قدیمی بود با پستوها و دهلیزهای زیاد و اتاقهای تو در تو. از پله ها رفتم بالا و در اتاق پنج دری را باز کردم ، اتاق تاریک بود و چیزی نمی شد دید، با اینکه یادم بود که وقتی توی حیاط بودم روز بود و درخشش نور روی پله های سنگی که از آن بالا آمدم را یادم بود. بعد صدای حرف زدن آرام با تن یکنواخت و تکرار شونده یک زن میانسال را شنیدم که مثل این بود که اورادی می خواند.

چشمم ناگهان به فضای نیمه تاریک اتاق عادت کرد و دیدم همه زنها آن جا هستند. همه زنهای گمشده شهر. همه دراز کشیده بودند روی زمین. بدون بالشت یا رو انداز. طاقبازولو شده بودند روی کفپوش اتاق، نگاه ها همه به سقف. پاهایشان کمی از هم باز و دستهایشان کشیده در دو طرف تن. لباسهایشان پوشیده بود. مانتو شلوار یا بلوز و شلوار تنشان بود انگار. پراکنده، در زاویه های مختلف و جهت های مختلف دراز کشیده بودند. مثل کلاسهای تئاتر بود که همه می خوابند و استاد داستانی تعریف می کند تا همه حس بگیرند و تجسم خلاق کنند. اما چشمهایشان بسته نبود و به نظرم آمد مدتهاست در همین وضعیت اند..

زنی که مثل استاد کلاس بازیگری داشت برای همه این زنها حرف می زد، خودش هم وسطشان خوابیده بود. داستان نمی گفت داشت چیزهای مبهم و حرف های درهمی درباره مردها می زد که من نمی توانستم کلماتش را درست تشخیص بدهم. زنها همه شان در یک وضعیت راحت و آرامی بودند و گاهی حرف هایی هم می زدند. صدایی که واضح شنیدم صدای یکی شان بود که گفت که من دلم برای مردها تنگ شده و استاد که فقط می توانستم تن آمرانه و مقتدرانه صدایش را بفهمم و نمی شد صورت یا لبلسی که پوشیده ببینم خندید. خیلی خندید. بقیه زنها هم خندیدند. چند تایی هم به پشتیبانی زن دلتنگ در آمدند و گفتند که ما هم دلمان تنگ شده. استاد گفت که بروید سر خودتان را با یک چیزی گرم کنید و چند تا زن از کنارمن رد شدند و رفتند از پله ها پائین . رفتند جایی توی زیر زمین هایی که پیدا نبود و با خوراکی هایی برگشتند توی حیاط. مثل دختر بچه ها نشستند روی لبه های حوض خالی از آبی که وسط حیاط بود و پاهایشان را در حوض خالی تکان می دادند و با هم چیزهایی می گفتند و می خندیدند.

من همان جا اول درگاهی اتاق پنج دری ایستاده بودم و زنها دراز کشیده بودند توی آن اتاق و استاد که به نظرم آمد رهبر فرقه ای است که زنها همه به آن گرویده اند داشت حرف می زد و زنها هم حرف هایی می زدند . اما بیشتر وقت را اتاق ساکت بود و زنها انگار از یک مدیتیشن طولانی برگشته باشند صورتهایشان آرام بود و سبک و بی دغدغه همان جا دراز کشیده بودند و به نظرم آمد هیچ وقت نمی خواهند برگردند.

صبح که بیدار شدم این قدر صحنه های خواب روشن و واضح یادم بود و این قدر فیلمبرداری ها و نور پردازی ها و صدا گذاریهای صحنه هایی که دیده بودم خوب بود که تا یکی دو ساعتی گیج می زدم .

الان شاید یک ماهی از وقتی این خواب رادیدم می گذرد ولی هنوز هم هر وقت بهش فکر می کنم نمی توانم این سئوال احمقانه فکر نکنم که چرا واقعا چرا باید یک همچین خوابی ببینم. نه با شوهرم دعوایم شده بود نه تازگیها سینما رفته بودم یا فیلم دیده بودم و نه کتاب فمینیستی خوانده بودم یا اصولا خوانده ام. چرا ، واقعا چرا آدم باید جزئیات عجیب داستانی این قدر نامتعارف را خواب ببیند؟ شاید باید بقیه این داستان را درست کنم و بنویسمش. شاید هم نه.

پی نوشت: هرگونه حق و حقوق این خواب پیش بینننده و فرستنده خواب محفوظ است نروید سناریویش را به هالیوود بفروشید. تحت پیگرد قانونی خدای خوابها قرار می گیرید.

۱۳۸۸/۵/۲۵

حسرت لبهای شما

دیگر نه به پولدارها حسودیم می شود، نه به خوشگل ها، نه به رئیس ها. من فقط به زنهای پر انرژی حسودیم می شود.

اگر انرژی از آن چیزهایی بود که می شد سرش چشم و هم چشمی کرد، من پایه بودم خودم را بیندازم در حلقه رقابت. حیف که نیست. نه خریدنی است ، نه دوختنی و نه قرض گرفتنی.

تعمیرکاری که نقص فنی عقربه انرژی شمار را بگیرد سراغ دارید؟ می دانم تقصیر فکر هاست. فکرهای بی رحم سوزن می زنند به بادکنک انرژی من .اگر می شد این ذهن لعنتی را گاهی فرستاد تعطیلات، چه خوشبخت می شدم.اگر کارواش هایی بود که می شد رفت توی آن تا کف بریزد از سر و روی فکرپائین، می شد گذاشت بورس های شستشو گوشه های ذهن را بسابند و جرم ها را شلنگ بگیرند. وای اگر می شد......

آی زنهای کوچه و بازار، زنهای پارک و بدنسازی، زنهای رژیم و سفره و فال قهوه، برای این همه حرف ها که می زنید از کجا انرژی می آورید؟ در فکرهای ساده و شادیهای کوچکتان مرا سهیم کنید. نمی بینید چه مبهوت به لبهایتان زل می زنم و به کلماتتان که آسان و راحت فواره می زنند. مرا سهیم کنید.

من آرزو دارم یک صبح بیدار شوم و فقط این فکر در سرم باشد که امشب شام چی بخوریم؟ به من این مهارت را یاد می دهید؟ چند بار شده که پول برداشته ام مثل شما بروم خرج سر و وضع خودم کنم و سر راه ، رسیده ام کتابفروشی و فکر کرده ام مگر مانتوی قبلی ام چه اشکالی دارد ؟

آی زنهای ساده و خوشحال ! مرا در زندگی تان سهیم کنید. برای همه این حرف ها که می زنید از کجا انرژی می آورید؟

۱۳۸۸/۵/۱۷

رویا! سلام

دختر که بودیم مرتب می رفتیم توی خواب دوستهایمان. دیشب خوابتو دیدم یک دامن بلند آبی پوشیده بودی. دکتر شده بودی. ایستاده بودی وسط یک جنگل بزرگ. رفته بودی سرکوه. موهات تا کمرت بلند شده بود. عروس شده بودی .
دخترها زیاد خواب هم را می بینند.
نامزدها را زیاد نمی شود مطمئن بود که چقدر از آن خوابهایی که می گویند دیده اند راست است و چقدرش را می گویند که دلمان را به دست بیاورند. نشانه اش هم اینکه در خواب نامزدها همیشه قشنگیم و کارهایی را می کنیم که آنها دوست دارند ولی هرچه هست، دروغ و راست، نامزدها هم زیاد خواب می بینند.
دختری و نامزدی که می گذرد، آدم از خواب مردم می رود بیرون. دیر به دیر اتفاق می افتد که کسی زنگ بزند بگوید دیشب خوابت را دیدم . مثل این است که دنیای رویاها و کابوس ها را بدرود گفته باشی. نه عشق ها و نه نفرتها ، نه صمیمیت ها و نه دشمنی ها، دیگر آن قدر قوی نیستند که تو را بکشانند به لحظه های تاریک شب کسی.
بعضی وقتها شاید باید تصمیم بگیریم پاشویم یک تک پا برویم توی خواب مردم. با عشق یا نفرت. هرچه باشد بهتر از این است که این همه روابطمان با همه در سطح باشد. بسوزد پدر این تعادل که احساس نمی گذارد برای آدم. چه وسوسه انگیز است این هوس رد پای عمیق روی روح یک نفر. شاید باید دوباره امتحان کنیم؟

۱۳۸۸/۵/۹

مشغول کارند

از تونل بلندی گذشتیم. سیاه و نفس گیر و ترسناک که چشم چشم را نمی دید. از دهانه تونل که زدیم بیرون دیدیم بقیه جاده ساخته نشده. جاده، همان جا آخر تونل، تمام شد. فکرش را بکن. تمام شد.

۱۳۸۸/۵/۳

little miss sunshine

قشنگ ترین دخترها، دخترهایی اند که ته چشمهایشان برق می زند.
برق می زند و بقیه اجزای صورتشان را محو می کند. اگر یکی از آنها را ببینید ، بعد سعی کنید یادتان بیاید چه شکلی بود، فقط دو تا ستاره براق یادتان می آید.
خوبیش این است که این دخترها نسخه تقلبی ندارند. هیچ مداد آرایشی درست نشده که ته چشم را رنگ کند. لنزها هم که مثل چراغ نئون سرد و بی روح اند.
قشنگ ترین دخترها، چشمهایشان برق زندگی می زند. آنها مثل ستاره های سر چوب جادویی جادوگرهای کارتونها پخش می شوند توی هوای اتاق و همه چیزهای خاکستری را رنگی می کنند. این جادوگرهای ستاره ای می توانند ناگهانی هوا را صورتی کنند یا ابی فیروزه ای یا بنفش یاسی.
آنها شادی ها و هیجان های ساده و واقعی شان را می توانند به راحتی اسپری کنند توی صورت شما . جوری که نتوانید جلوی لبخندتان را بگیرید. می توانند از جوانه تازه در آمده تنها گلدان اتاق شما ذوق مرگ بشوند. شاید ساعتها با شاخه های رزی که شما برایشان برده اید ور بروند تا به ترکیب درست برسند و احتمالا تا به ترکیب درست گلها توی گلدان نرسند همه حرف های عاشقانه ای که شما در این مدت بزنید را نمی شنوند.
قشنگ ترین دخترها ته چشمهایشان برق می زند و مردهای کمی این را می دانند. چون مردهای کمی به ته چشمهای یک زن نگاه می کنند.
نسل دخترهای ستاره ای شاید همین روزها ور بیفتد. روز به روز کمتر می شوند.

۱۳۸۸/۴/۳۱

پیک نیک

پتوی تا خورده روی شانه هایت، سبد سفره و چای و دو فنجان در دست، دنبال جایی برای یک روز خوب می گردی.
برای یک روز خوب، منظره خوب می خواهی. یک سایه بی نقص که مرا زیر آن بنشانی، می خواهی رود، به اندازه کافی زلال باشد. می گویی دوست داری دور و بر من، خاک و سنگها تمیزباشد.
هی می رویم جلوتر و هی تو می گویی جاهای بهتری سراغ داری که دورترند . من باور می کنم.
من هی دوست دارم به تو اعتماد کنم. اعتماد می کنم.
بعد ما هی می رویم .
روزها، سالها......

۱۳۸۸/۴/۲۷

یک بلیط یک سره لطفا

وقتش شده چمدانم را بردارم بروم ایستگاه و سوار یکی از آن قطارهای ژاپنی که در کارتونهای بچگی مان بود بشوم. از همان قطارهایی که کاراکترها در لحظات حساس داستان سوار می شدند و می رفتند شهرهایی که زندگی شان را یک شبه تغییر می داد.

یادتان هست؟ همیشه در قصه هایشان از این قطارها بود. ایستگاه های شهرستانی خلوت و مردهایی با کلاه آبی لبه دار در باجه بلیط فروشی که به بچه های مختلف بلیط های تغییر سرنوشت می فروختند و آن نیمکت های انتظار که من همیشه دلم می خواست روی یکی شان نشسته باشم و دود ترن را از دور ببینم. وقتش شده.

۱۳۸۸/۴/۲۶

نوشتن یک داستان عاشقانه، کار سختی است؟

نور باید بیفتد روی ساعدت که گذاشته ای لب پنجره ماشین و نیفتد. جاده باید نیمه ابری باشد. سایه های ابر، تند از سر کوه ها بگذرند. بیابان دو رنگ باشد. ضبط ماشین باید بخواند:« که قصه لیلی و مجنون فسانه شود» صورتت باید گاهی روشن شود گاهی تاریک. حالا بعدش باران بیاید یا نیاید خیلی مهم نیست.........

۱۳۸۸/۴/۱۹

خوشبختی فوری و آسان

هیچی مثل این نیست که توی اتاق انتظار مطب یک دکتر که بقیه دارند  مجله دارو و درمان و تازه های پزشکی ورق می زنند یا برای پنجمین بار از منشی بی حوصله می پرسند چند نفر دیگر؟ یک ترک جدید که تا حالا متوجه اش نشده ای، در ام پی تری ات کشف کنی. هیچی مثل این نیست.

چرا خدا حوا را آفرید؟

چای دم کردن برای یک نفر، یکی از کارهای غمگین دنیا است. هیچ پیمانه درستی برای اینکه چقدر بریزی که فقط یک لیوان چای بدهد وجود ندارد.
اصولا چای دم کرده، مایعی دو نفره است.

لطفا روی چمن ها دراز نکشید!

- به نظرت ابرهای رفته، مثل آبهای رفته اند؟ لکه ابری که گذشت، رویای من بود