۱۳۸۸/۵/۲۹

رمضان آخر الزمان

ماه رمضان امسال که تمام شود، از آخرین و سخت ترین امتحان بیرون آمده ایم.
آخرین و سخت ترین ماده درسی آخر الزمانی همین است که دین را جدا از دینداران ببینیم و نگذاریم رفتار و افکار دینداران، دینمان را بگیرد.
این ماره رمضان که تمام شود این درس سخت را امتحان داده ایم. یا تصمیم می گیریم دینی را که اینها نمایش آنند بگذاریم کنار یا تصمیم می گیریم نمایش را بگذاریم کنار و دیندار شویم.

۱۳۸۸/۵/۲۷

اصولا اسب نداریم اگر ژنرال هستید بروید سپاه دشمن

مسئول خدمات اداره که مرد چاق شهرستانی لهجه داری بود یکی از آبدارچی های قدیمی تر را صدا کرد توی اتاقش و در را پشت سرشان بست. می خواست به او بگوید که از فردا نیاید، چون در این اداره ، فقط آبدارچی حرف گوش کن لازم دارند . می خواست به او بگوید که در این اداره به آبدارچی هایی نیاز دارند که بدون هماهنگی با رئیس تصمیم نگیرند در سطل شستشوی روزانه شان وایتکس بریزند و همه جا را بدون دستور مستقیم مسئول خدمات برق بیندازند.

۱۳۸۸/۵/۲۵

حسرت لبهای شما

دیگر نه به پولدارها حسودیم می شود، نه به خوشگل ها، نه به رئیس ها. من فقط به زنهای پر انرژی حسودیم می شود.

اگر انرژی از آن چیزهایی بود که می شد سرش چشم و هم چشمی کرد، من پایه بودم خودم را بیندازم در حلقه رقابت. حیف که نیست. نه خریدنی است ، نه دوختنی و نه قرض گرفتنی.

تعمیرکاری که نقص فنی عقربه انرژی شمار را بگیرد سراغ دارید؟ می دانم تقصیر فکر هاست. فکرهای بی رحم سوزن می زنند به بادکنک انرژی من .اگر می شد این ذهن لعنتی را گاهی فرستاد تعطیلات، چه خوشبخت می شدم.اگر کارواش هایی بود که می شد رفت توی آن تا کف بریزد از سر و روی فکرپائین، می شد گذاشت بورس های شستشو گوشه های ذهن را بسابند و جرم ها را شلنگ بگیرند. وای اگر می شد......

آی زنهای کوچه و بازار، زنهای پارک و بدنسازی، زنهای رژیم و سفره و فال قهوه، برای این همه حرف ها که می زنید از کجا انرژی می آورید؟ در فکرهای ساده و شادیهای کوچکتان مرا سهیم کنید. نمی بینید چه مبهوت به لبهایتان زل می زنم و به کلماتتان که آسان و راحت فواره می زنند. مرا سهیم کنید.

من آرزو دارم یک صبح بیدار شوم و فقط این فکر در سرم باشد که امشب شام چی بخوریم؟ به من این مهارت را یاد می دهید؟ چند بار شده که پول برداشته ام مثل شما بروم خرج سر و وضع خودم کنم و سر راه ، رسیده ام کتابفروشی و فکر کرده ام مگر مانتوی قبلی ام چه اشکالی دارد ؟

آی زنهای ساده و خوشحال ! مرا در زندگی تان سهیم کنید. برای همه این حرف ها که می زنید از کجا انرژی می آورید؟

۱۳۸۸/۵/۲۳

ذکرت رسد به فریاد

این روزها مدام مجبور می شوم برای رهایی از افسردگی خبرها، چندین دور تسبیح این ذکرها را بگویم: «رودخانه ها هنوز هستند»،10 مرتبه، «گندم ها هنوز می رقصند»، 10 مرتبه،«در شیار کوه ها هنوز در مسیر آب درخت می روید»، 20 بار. «کنار جویهای دور هنوز پونه در می آید». و صد مرتبه این ذکر نجات بخش:«بچه ها هنوز هستند». «بچه ها هنوز هستند».

۱۳۸۸/۵/۱۷

رویا! سلام

دختر که بودیم مرتب می رفتیم توی خواب دوستهایمان. دیشب خوابتو دیدم یک دامن بلند آبی پوشیده بودی. دکتر شده بودی. ایستاده بودی وسط یک جنگل بزرگ. رفته بودی سرکوه. موهات تا کمرت بلند شده بود. عروس شده بودی .
دخترها زیاد خواب هم را می بینند.
نامزدها را زیاد نمی شود مطمئن بود که چقدر از آن خوابهایی که می گویند دیده اند راست است و چقدرش را می گویند که دلمان را به دست بیاورند. نشانه اش هم اینکه در خواب نامزدها همیشه قشنگیم و کارهایی را می کنیم که آنها دوست دارند ولی هرچه هست، دروغ و راست، نامزدها هم زیاد خواب می بینند.
دختری و نامزدی که می گذرد، آدم از خواب مردم می رود بیرون. دیر به دیر اتفاق می افتد که کسی زنگ بزند بگوید دیشب خوابت را دیدم . مثل این است که دنیای رویاها و کابوس ها را بدرود گفته باشی. نه عشق ها و نه نفرتها ، نه صمیمیت ها و نه دشمنی ها، دیگر آن قدر قوی نیستند که تو را بکشانند به لحظه های تاریک شب کسی.
بعضی وقتها شاید باید تصمیم بگیریم پاشویم یک تک پا برویم توی خواب مردم. با عشق یا نفرت. هرچه باشد بهتر از این است که این همه روابطمان با همه در سطح باشد. بسوزد پدر این تعادل که احساس نمی گذارد برای آدم. چه وسوسه انگیز است این هوس رد پای عمیق روی روح یک نفر. شاید باید دوباره امتحان کنیم؟

ضرب المثل روز

تلویزیون ملی جوری شده که باید در امثال و حکم چاپ جدید بدهیم بنویسند:
اینترنت روان بهتر از مادر مهربان
قبول ندارید؟

۱۳۸۸/۵/۱۵

جمع بندی بدون درد و خونریزی

نمی دانم نزدیکتر شده ای یا دورتر که این نیمه شعبان این همه با بقیه سالها فرق می کند.
خوب است که حضرتی و گیج نمی شوی چون فکر کنم امسال از هردو طرف دعواهای سیاسی حسابی به شما گیر داده بودند که ظلم را سرنگون کنی و منظورشان از ظلم، طرف مقابل بود. شاید برای حضرتت این اولین سال باشد که دو گروه که هر دو تایشان باورتان دارند آن یکی را خطر اسلام می داند. یکی از آن داوریهایی که پدرتان علی بلد بود نیاز داریم. دو تا مادر برای این بچه پیدا شده .
حضرتا!خدائیش حالا دعای کدام وری ها را بیشتر تا عرش ساپورت می کنید؟ نمی شود یواشکی به ما برسانید که ما بدون اوین به جمع بندی برسیم.

۱۳۸۸/۵/۱۲

باش. خواهش می کنم باش

خدایا ممنون که هستی و کارخودت را بلدی.
ما سرگردان می شویم وقتی ظلم و دروغ این همه زیاد می شود. باز خوب است که تو مثل ما نیستی و می دانی این جور وقتها چه کار باید کرد. باز خوب است که تو مثل ما درمانده نمی شوی.
خدایا ممنون که هستی و کار خودت را بلدی.
دروغ ها می توانند خیلی بزرگ بشوند ولی نه اندازه تو. تو حتما خنده ات می گیرد که برای حفظ تو از گزندها دروغ می گویند و ظلم می کنند. شاید از خنده به سرفه بیفتی . ولی وقتی سرفه هایت تمام شد، یکهو جدی می شوی و دستور می دهی نظام مربوط به سزای احمق ها فعال شود.
همین ات را دوست دارم. همین که ظلم و دروغ را گذاشتی جزو کارهایی که حوصله نداری تا قیامت برای جمع کردنش صبر کنی. گفتی یک ساز و کارهایی بچینند که به این دو تا حساس باشد. خیلی اخلاق ها را سر صبر نگاه می کنی و حوصله تماشایشان راتا قیامت داری ولی ظالم ها و دروغ گو هارا گفتی حوصله نداری تماشا کنی یا حواله بدهی به بعد. این دو تا دسته را سفارش کردی سریع کارشان را راه بندازند.
خدایا ممنون که هستی و کار خودت را بلدی.
من بهت افتخار می کنم . اگر نبودی الآن این روزها چه کار می کردم؟

۱۳۸۸/۵/۱۱

مردی که دیرش شده بود

تنها استفاده ای که از ریاضیات برایش باقی مانده بود این بود که سنش را از سن شروع دوره شهرت آدم مهم ها کم کند و ببیند چقدر گذشته یا چقدر وقت دارد. همه جور کتاب زندگینامه ای می خرید. هم سیاسی ها را، هم نویسنده ها را ، هم فیلسوف ها و هم مدیران کمپانی های بزرگ و میلیاردرها را. کسی نمی دانست این کتابها را برای چه می خرد. قبل از اینکه همه کتاب را بخواند تند ورق می زد و فصل شهرت یارو را می آورد . آقای الف 35 سالگی کتابش پرفروش شده بود، خانم ب 40 سالگی وارد سنای آمریکا شده بود و آقای ج 30 سالگی اولین کارخانه اش را راه انداخته بود.
زنش به کتابها حساسیت پیدا کرده بود. مرتب غر می زد:« تا 4 که اداره ای بعد هم می آی سرتو می کنی تو این ورق پاره ها. پاشو مثل بقیه مردم بریم خرید بریم پارک»
مردی که آمده بود این ورق پاره ها را به قول زن بخرد گفت: «شوهرتون حسابی عشق کتاب اند». زن گفت:« بود». مرد گفت: « خدا رحمت شان کند» زن گفت:« کاش مرده بود. بهتر بود. یکهو یه شب گم شد. دیگه پیداش نکردیم»

۱۳۸۸/۵/۱۰

واجب تر از نان شب و پول نفت

کسی مظنه قیمت لاک لاک پشتی را دارد؟ اجاره 4 ساله بدهند. مبله باشد با امکانات کامل که اصلا لازم نباشد  بزنی بیرون.