۱۳۸۹/۱/۲۰

تجدید نظر در شخصیت‌پردازی بهار

چطوری شهر تگرگ‌زده من؟
تیز سفید سرد،بی‌شکوفه‌ات کرد؟ بی‌برگهای نو؟
بهاررا مهربان‌تر دوست داشتی؟نه؟
این یکی را هم که مطلق ساخته‌بودیم ، خاکستری شد.
عجب فضای مدرنی شده رفیق!.

۱۳۸۹/۱/۱۸

لعنتی! هنگ کرده

و زمانه‌ای رسیده که آدم وقتی خواب بد می‌بیند،همه‌اش گوشه راست کادر خواب را نگاه می کند ببیند یک ضربدر نیست که بشود رویش کلیک کرد؟.

۱۳۸۹/۱/۱۷

نداره و می تونه بیاره؟

تعداد انگشت شماری زن و مرد هستند که آدم در زندگیش به آنها برمی‌خورد و پیش خودش فکر می‌کند:«حیفه دنیا یکی دیگه از اینها نداشته باشه. خدا کنه بچه‌ی این مثل خودش بشه» ولی حیف که کلمه تولیدمثل، اصولا واژه‌ای زیست شناسی است که به درد جانورها و گیاهان می خورد و فقط میوه است که پای درخت می افتد و گلدان است که به روش پاچین زیاد میشود.
اصولا هیچ تضمینی برای مثل تولیدشدن در آدمیزاد وجود ندارد و صد در صد احتمال دارد میوه، پای درخت کاملا متفاوتی بیفتد.چرا هنوز در کتاب های درسی این کلمه را برای آدم هم به‌کار می‌برند؟

۱۳۸۹/۱/۱۵

تقدیم به جورابهایم

فرض اینکه کسی صفحه اول کتابش بنویسد: «تقدیم به جورابهایم»، به نظر،غیرممکن می‌آید چون تمام دوستان و آشنایان نویسنده محترم، حس کمتر بودن از جوراب خواهند کرد ولی اگر این اتفاق نمی‌افتاد، شاید من اول کتابی که هنوز ننوشته‌ام، دین خودم را به این رفقای کوچک ادا می‌کردم.

کسی این را نمی‌داند ولی این موجودات ریز متواضع، مثل الف‌ها و آدم کوتوله‌های افسانه‌ای، بارها مرا نجات داده‌اند.

صبح‌های زیادی بوده که از خواب بیدارشده‌ام وهیچ ربطی به این دنیا نداشته‌ام،همه آدمها حتی نزدیکترینشان، دور دور شده بوده‌‌اند، دور دور! صداها، طعم‌ها، رنگ‌ها و حتی دست‌هایی که برای لمس می‌آمده‌اند، کیلومترها دور بوده‌اند. ته چاهی بوده‌ام که دلم می‌خواسته سالها همان جا بمانم و فرو و فروتر روم. صبح‌های زیادی بوده که دلم نمی‌خواسته ادامه دهم، هیچ چیز را. هیچ کس را.

این‌جور وقتها، تنها کاری که از ته‌مانده اراده‌ام برمی‌آید، این است که خودم را برسانم به کشوهای اتاق و جورابهایم را بپوشم، با اینکه هنوز خیلی وقت مانده به وقتی که بخواهم بروم بیرون و شاید آن روز اصلا قرار نباشد بروم. بعد این اجرام کوچک زمینی، معجزه‌ای را که بلدند یک باردیگر اجرا می‌کنند: آنها دنیا را به جای رسمی مهمی تبدیل می‌کنند که فعلا تا شب باید در آن دوام بیاوری! آنها خیلی خوب بلدند یک نقطه کوچک شروع باشند، یا شاید دونقطه! خودم را می‌سپارم به دستهای ساده آنها.میدانند چطور با خودشان حس« باید» بیاورند، می‌دانند چطور آهسته باید مرا برای «باید» های روز آماده کنند.نیم ساعت بعد حتی شاید برای پوشیدن یک دست لباس کامل بیرون، جمع و جور شده باشم. دستم را گرفته‌ام به نخ جورابها و از ته چاه کمی آمده‌ام بالاتر.  

گاهی به این فکر می کنم که چرا جورابها این جادو را بلدند؟ شاید چون از همان کودکی، نماینده رسمی بودن بودند. نماد« به خاطر بقیه»وگرنه وقتی که هنوز خودمان نمی‌توانستیم راه برویم، چه لزومی داشت آن مینی جوراب های فانتزی که کش هایشان روی ساق های نازکمان خط می انداخت را بپوشیم؟

 شاید هم برای اینکه مهمترین تکه لباسها بودند که یادگرفتیم بپوشیم و وقتی پوشیدنشان تمام شد، بهمان گفتند دیگر زن یا مرد بزرگی شده‌ای: پایان کودکی. شاید هنوز هم وقتی آنها را می‌پوشیم همان صدا می‌آید که حس می‌کنیم بزرگیم و باید خودمان را جمع و جور کنیم.

کسی این نکته خنده‌دار را که دارم پیشتان اعتراف می‌کنم نمی‌داند: وقتی زنهای دیگر دارند لباس شب‌های پولک‌دار، کت و دامن های با شخصیت و ماکسی‌های بلند می‌خرند، من تمام آن زمان را ایستاده‌ام در جوراب‌فروشی وتلاش می کنم جورابهایی دوست‌داشتنی‌تر بخرم که راحت‌تر از چاه مرا بالا بکشد، جورابهای سرنوشت‌ساز. حالا چرا نباید کتابم را به این کوتوله‌های جادوگر زندگیم تقدیم کنم؟

اصولا خوبی کتابی که هنوز ننوشته‌ای این است که آن را می‌توانی به همه تقدیم کنی و منتش را سر یک عالم آدم و اشیا بگذاری. وقتی کتاب را می نویسی این امکان از دستت می‌رود، چون یک نیم صفحه بیشتر جا نداری و تازه ضایع هم هست که سرچهار تا صفحه کتاب، اسم نیم دوجین موجود را بیاوری، به خاطر همین است که من عجله‌ای برای نوشتن کتابم ندارم وگرنه اگر می‌خواستم که می توانستم!!! 

 

 

به همین روشنی

من عاشق این چیزهای بدیهی هستم که قرآن یاد آدم می‌اندازد: ما در سینه هیچ آدمی دو تا قلب نگذاشتیم*!


*و ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه/ 4 احزاب
*قبلا هم از این سری بدیهی های دوست داشتنی یکی دیگر را گذاشته بودم اینجاl

۱۳۸۹/۱/۱۲

کنترل نامحسوس جاده

مردها از پنجره بغل، سر بیرون می‌آورند ، پوست تخمه‌ای را تف می کنند روی خاک‌ها و صف دراز ماشینها را در پیچ کوه دید می‌زنند.

 جاده افتاده در سایه و باقیمانده نور روز، روی نوار بالای کوه کنارجاده، کمرنگ و بیجان، پیداست. آن پائین، دره، نیمه تاریک است. مردها از راننده ماشین جلویی می‌پرسند: « تصادف شده یا قفل است؟» راننده جلویی همان جا که نشسته، سربرمی‌گرداند:« حالا، حالاها اینجائیم».
 از دره، صدای خنده می‌آید. سه چهارتا پسرجوان، کنار رودخانه، آتش روشن کرده‌اند. مردهای ماشین های جورواجور، پائین را نگاه می‌کنند و سعی می‌کنند حدس بزنند پسرها از کجای این شیب تند پائین رفته اند. حرف‌های پسرها از این بالا مفهوم نیست ولی معلوم است که چقدر بلند با هم دارند حرف می‌زنند. صدای هیاهو و خنده می‌آید. یکی از پسرها را هل داده اند توی آب. مردها پسر را نگاه می‌کنند که خیس بیرون می‌آید، لباس درمیآورد و لخت می‌نشیند کنارآتش. 
همان باقیمانده نور هم از سرکوه پریده و کم کم فقط آتش پسرها از آن پائین دیده میشود. 

مردهای ماشین های جورواجور، نگاه از دره می‌گیرند و سرمی گردانند توی ماشین خودشان. نور چراغ‌عقب ماشین ها افتاده توی صورت زنها که در صندلی‌های کنار راننده خوابیده‌اند. مردها به زنهایشان نگاه می‌کنند که آن جوری سرشان را کج روی پشتی بالای صندلی گذاشته‌اند و چند تا تارمو که موقع خواب افتاده روی صورت و چشمهایشان. مردها صندلی عقب را نگاه می‌کنند که زنها پر ازسبد و کلوچه و زیتون کرده‌اند. مردها دلشان می‌خواهد آهنگ هایی را که یادشان می آید با لب سوت بزنند. 
 پسرها دیگر پیدا نیستند.  

center of gravity

به من یاد داده‌‌ بودند هدفم این باشد که برسم به تعادل و یاد داده بودند نقطه تعادل با جمع‌کردن بین چیزها به‌دست می‌آید، ببین فلانی چه آدم متعادلی است هم این جور و هم آن جور، توانسته هم و توانسته هم. 
اینک منم زنی به تعادل نرسیده، خسته از جمع‌کردن بین همه چیز، که پس از این همه سال تازه می داند نقطه‌ تعادلی وجود ندارد. تعادل،فقط یک تصور است که در تربیت ما به‌کار برده اند. یک تصور تجربه‌نشده.
اینک منم زنی که خیلی دیر دارد می‌فهمد نقاط باارزش زندگی با جمع کردن بین چیزها به دست نمی‌آیند، با کم کردن به‌دست می‌آیند. مساله ثبات، اصولا یک مساله تفریق است. 

۱۳۸۹/۱/۶

نمک بر زخم

صد سال به سالهای بی«دارا و ندار»!*


* مجبور شدم قسمتی از این سریال را ببینم. تمام دین و هنر و فرهنگ و تمدن و بودجه مردمم درد گرفت. نمک بر زخم می‌پاشد این اقای گوله نمک!

بگذار ابرها تیتر باشند

کاش حالا حالا ها تمام نشود این سکوت و همه همین طور مسافر باشند. بگذار جاده مهم باشد و چیزهایی که باید برای راه برداشت و مردم خبر ساعت 21 را برای این روشن کنند که بدانند فردا آفتابی است یا نه؟ تقدیر کن که حالا حالاها تحلیل های خبری تعطیل باشد ومجری درخلاصه مهمترین اخبار شبانگاهی بگوید: موج جدید بارشها در راه است. 

۱۳۸۸/۱۲/۲۶

پیوستن به جریان بهار

تا هفتم فروردین نمی توانم پست بگذارم. سال نوی همه تان پیشاپیش مبارک باشد.