۱۳۸۹/۱/۲۰
تجدید نظر در شخصیتپردازی بهار
تیز سفید سرد،بیشکوفهات کرد؟ بیبرگهای نو؟
بهاررا مهربانتر دوست داشتی؟نه؟
این یکی را هم که مطلق ساختهبودیم ، خاکستری شد.
عجب فضای مدرنی شده رفیق!.
۱۳۸۹/۱/۱۸
لعنتی! هنگ کرده
۱۳۸۹/۱/۱۷
نداره و می تونه بیاره؟
۱۳۸۹/۱/۱۵
تقدیم به جورابهایم
فرض اینکه کسی صفحه اول کتابش بنویسد: «تقدیم به جورابهایم»، به نظر،غیرممکن میآید چون تمام دوستان و آشنایان نویسنده محترم، حس کمتر بودن از جوراب خواهند کرد ولی اگر این اتفاق نمیافتاد، شاید من اول کتابی که هنوز ننوشتهام، دین خودم را به این رفقای کوچک ادا میکردم.
کسی این را نمیداند ولی این موجودات ریز متواضع، مثل الفها و آدم کوتولههای افسانهای، بارها مرا نجات دادهاند.
صبحهای زیادی بوده که از خواب بیدارشدهام وهیچ ربطی به این دنیا نداشتهام،همه آدمها حتی نزدیکترینشان، دور دور شده بودهاند، دور دور! صداها، طعمها، رنگها و حتی دستهایی که برای لمس میآمدهاند، کیلومترها دور بودهاند. ته چاهی بودهام که دلم میخواسته سالها همان جا بمانم و فرو و فروتر روم. صبحهای زیادی بوده که دلم نمیخواسته ادامه دهم، هیچ چیز را. هیچ کس را.
اینجور وقتها، تنها کاری که از تهمانده ارادهام برمیآید، این است که خودم را برسانم به کشوهای اتاق و جورابهایم را بپوشم، با اینکه هنوز خیلی وقت مانده به وقتی که بخواهم بروم بیرون و شاید آن روز اصلا قرار نباشد بروم. بعد این اجرام کوچک زمینی، معجزهای را که بلدند یک باردیگر اجرا میکنند: آنها دنیا را به جای رسمی مهمی تبدیل میکنند که فعلا تا شب باید در آن دوام بیاوری! آنها خیلی خوب بلدند یک نقطه کوچک شروع باشند، یا شاید دونقطه! خودم را میسپارم به دستهای ساده آنها.میدانند چطور با خودشان حس« باید» بیاورند، میدانند چطور آهسته باید مرا برای «باید» های روز آماده کنند.نیم ساعت بعد حتی شاید برای پوشیدن یک دست لباس کامل بیرون، جمع و جور شده باشم. دستم را گرفتهام به نخ جورابها و از ته چاه کمی آمدهام بالاتر.
گاهی به این فکر می کنم که چرا جورابها این جادو را بلدند؟ شاید چون از همان کودکی، نماینده رسمی بودن بودند. نماد« به خاطر بقیه»وگرنه وقتی که هنوز خودمان نمیتوانستیم راه برویم، چه لزومی داشت آن مینی جوراب های فانتزی که کش هایشان روی ساق های نازکمان خط می انداخت را بپوشیم؟
شاید هم برای اینکه مهمترین تکه لباسها بودند که یادگرفتیم بپوشیم و وقتی پوشیدنشان تمام شد، بهمان گفتند دیگر زن یا مرد بزرگی شدهای: پایان کودکی. شاید هنوز هم وقتی آنها را میپوشیم همان صدا میآید که حس میکنیم بزرگیم و باید خودمان را جمع و جور کنیم.
کسی این نکته خندهدار را که دارم پیشتان اعتراف میکنم نمیداند: وقتی زنهای دیگر دارند لباس شبهای پولکدار، کت و دامن های با شخصیت و ماکسیهای بلند میخرند، من تمام آن زمان را ایستادهام در جورابفروشی وتلاش می کنم جورابهایی دوستداشتنیتر بخرم که راحتتر از چاه مرا بالا بکشد، جورابهای سرنوشتساز. حالا چرا نباید کتابم را به این کوتولههای جادوگر زندگیم تقدیم کنم؟
اصولا خوبی کتابی که هنوز ننوشتهای این است که آن را میتوانی به همه تقدیم کنی و منتش را سر یک عالم آدم و اشیا بگذاری. وقتی کتاب را می نویسی این امکان از دستت میرود، چون یک نیم صفحه بیشتر جا نداری و تازه ضایع هم هست که سرچهار تا صفحه کتاب، اسم نیم دوجین موجود را بیاوری، به خاطر همین است که من عجلهای برای نوشتن کتابم ندارم وگرنه اگر میخواستم که می توانستم!!!